هر كسي در اين دنياي فاني، در جستجوي يافتن قهرماني است كه او را از شر زندگي نه چندان دلخواهش نجات دهد. پسركان شيك پوش آن سوي اقيانوس، شب ها خواب بتمن و سوپرمن و اسپايدرمن و فرشتگان آنجل مي بينند، چشم بادامي هاي مهربان خاور دور، تصوير بروسلي و جكي چان و جت لي و اين سالهاي اخير، بانو يانگوم زيبارو را در قاب آرزوهايشان مرور مي كنند و ما ايراني هاي گرفتار در ميان سنت و مدرنيته، گاه كه در شب نشيني هاي بزرگان فاميل به تنگ مي آييم، سنگ آرش و اسفنديار به سينه مي زنيم و سر در مقابل درفش كاوياني خم مي كنيم اما به وقت همراه شدن با نسل سومي ها و گوش جان سپردن به آواي mp3 playerهايشان، آرزو مي كنيم كه ما نيز در كنار هديه خانم و آقاي گلزار و رادان خوش چهره، عكسي به يادگار بيندازيم.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:52

اتاق من

نویسنده

شايد دقيقا يادم نيايد كه چه هنگام به اين بيماري دچار شده ام. آيا اصلا مي شود نام آنرا بيماري گذاشت يا نه؟ از خيلي ها شنيده ام كه آنها هم به اين «نمي دانم چه» دچارند. حتي اگر شما هم مروري اندك بر حرف هايي كه در طول روز مي زنيد بيندازيد، نشانه هايي از آن را پيدا خواهيد كرد. نگوييد كه هرگز تجربه اش نكرده ايد، شايد كرده ايد و با يك پسوند «مصلحتي» خودتان را با آن طبيعي كرده ايد. اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم؛ به اينكه چه راحت از كنار پاسخ گفتن به پرسش هاي اطرافيانم مي گذرم. اوج اين طفره روي در محل كارم است، طوري كه برخي مواقع از پاسخ ها و استدلال هايي كه براي ديگران مي كنم،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:51

گنجشک هایی که بودند

نویسنده

سالها قبل که هنوز نوجوان بودم و پشت لبهایم سبز نشده بود، عادت داشتم که صبح ها در مسیر رفتن به مدرسه، وقتم را به سیاحت در شاخ و برگ درختان و تیرهای چراغ برق بگذرانم. حجم هایی که ریشه در زمین داشتند اما رو به آسمان قد کشیده بودند و از آن مهمتر، آشیانه موجوداتی بودند که اگر نگاهشان می کردی، آنرا پس نمی زدند و تا مسافتی تعقیبت می کردند. این موجودات کوچک اما دوست داشتنی، «گنجشک» نام داشتند که با اندامی ظریف اما صدایی رسا و آوازهایی که مارش صبحگاهی زندگی به شمار می رفتند، تصویر نوستالژیک آن روزهای پسرک درونم را مجسم می کردند. شاید بسیاری از شما هم با گنجشک های روی درخت و تیر چراغ برق خانه و محله تان، در آن زمان های قدیم، روابطی داشته اید و برایشان شعر و آواز هم خوانده اید. شاید شما هم همیشه برایتان این سؤال مطرح بوده که چرا گنجشک ها توی چشمانتان زل نمی زدند و همیشه به سمت چپ و راستتان نگاه می کردند، آنگونه که شک می کردید نکند آنها هم در جستجوی همزادهای نادیدتان هستند؛ همانها که خودتان هم سالهاست در آیینه به دنبالشان هستید و...
اینها را نوشتم چون دوست خوبی به اسم «حبیب» یادم آورد که چند سالی است بی آنکه متوجه باشم و چشمانم به مغزم گوشه بدهند، گنجشک ها را دیگر ندیده ام، یا شاید هم آنها خودشان را جایی قایم کرده اند که دیگر صبح ها زیارتشان نکنم. این سالها که دیگر ریش و سبیل مفصلی برای خودم دست و پا کرده ام و حتی بقال سر کوچه هم موقع صحبت کردن، کودکی های وجودم را نادید می گیرد و ترجیح می دهد با چسباندن یک «حاج آقا»ی غلیظ به عباراتش، ویزیتم کند (شما بخوانید بر حجم گوش هایم بیفزاید!)، صبح ها فقط زیر پایم را نگاه می کنم تا در فصول گرم و آفتابی، در چاله و چاه نیفتم و در فصول سرد و یخبندان، لنگ هایم رو به آسمان پرواز نکنند! این سالها که دیگر، گنجشک ها، آوازشان را از کوچه و محله مان گرفته اند، ترجیح می دهم به چشمان گربه سیاه چاقی که مقابل آپارتمان، هر روز صبح انتظارم را می کشد لبخند بزنم و آنوقت که با ترس و از کنار پیکر قوز کرده اش گذشتم، در دلم هزار ناسزا حواله اش کنم؛ چرا که او یکی از متهمان اصلی پرونده گم شدن گنجشک های زندگی ام محسوب می شود...
شما که این یادداشت را می خوانید، فکر نکنید که من غمگینم، نه؛ چرا که بهر حال گربه چاق سیاه هم با وجود آنکه مستقیم در چشمان این پیکر سبک وزن زل می زند و از همزادهای چپ و راستم نیز بی خبر است، اما می شود در کنارش کمی ایستاد و به فراسوی نگاهش فکر کرد، به آن نوزادی که در وجودش آنرا رشد می دهد و آنقدر عصبی اش کرده که با اندک تحرکی از سوی تو، گارد حمله می گیرد و روی پاهایش بلند می شود. من غمگین نیستم، چرا که می دانم او گنجشک ها را نخورده است و آنها خودشان به جای دیگری رفته اند تا مهمانی شان را برپا کنند و بی خیال غم دنیا، خوش بگذرانند. اما چرا ما را دعوت نکردند که برویم و... خدا رحمت کند فروغ را که با واژگان سحر انگیزش، چه آسان ما را با خودمان، بی تعارف می نشاند سر یک میز و می سرود:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:44

چشمانم به دنبال حقيقتند

نویسنده


اين چند روز گذشته، مشغول مرور كردن يادداشت هاي گذشته بوده ام. نوشته قبلي ام در اين وبلاگ كه به موضوع ترجمه نام فيلم Heat مي پرداخت، هم اولين دشت اين بازخواني جذاب بود. امشب و در ادامه تورق كارهاي گذشته، به پرونده اي رسيدم كه همراه سيد علي طباطبايي عزيز، براي متاليكا و رواج آن در ميان جوان هاي ايروني در آورديم. داستان غريب اين گروه موسيقي، با آن نواهاي گوش خراش و «زيادي متفاوت» كه هر شنونده كم صبر و كم حوصله اي را در همان مواجهه اول، فراري مي دهد، نگاه ويژه اي كه به زندگي، قدرت، خانواده و... دارند، حركاتي كه برخي مواقع در اجراهايشان، از خودشان بروز مي دهند

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:43

در ستایش یک سکانس ناب

نویسنده

امیدوارم قسمت تان شود که بنشینید پای روایت حضرت مستطاب «مایکل مان» در  شاهکار بی بدیلش که سالهاست خواب را از سر ما ربوده و باز هم نگردانده. «مخمصه» آنچنان سحری در خود پنهان داشته که با هر بار دیدنش، مغز ما شیفتگان «چالش های مرام مدار»(!) یک بار دیگر احیا می شود. اوج این چالش، سکانسی است که آقای پلیس (با بازی مقتدای بی رقیب بازیگران عالم، جناب پاچینوی بزرگوار) مقابل دیگر یگانه مرد سینماتوگراف، او که ما، حل شده در آوای کلام و میمیک مختصر صورت زیبایش هستیم (جناب دنیروی معظم) می نشیند و با ایشان که در جبهه مخالف، به عنوان سرسلسله دزدان و با منشی فضیل عیاض وار جا گرفته، از خودشان و کسب و کارشان می گوید.