سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:49

كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...

نویسنده

امروز در خيابان ديدمش؛ بعد از مدتها كه خبري از او نبود و پس از آخرين باري كه همراه همسرش بود و من درباره شان به همدمم با افتخار گفتم: «اين دو تا از همان اول، بدجوري به هم مي آمدند». آن آخرين بار، آنچنان مقابل جمعي از رفقا كه دور هم جمع شده بوديم، واژه ها و حركات عاشقانه نثار هم كردند كه راستش، كمتر كسي بود كه به چشم حسرت به آن دو مرغ عشق نگاه نكند. آن روز در مسير بازگشت، براي همسرم از تطابق شخصيت آن دو گفتم. از اينكه هر دوي آنها به هنر عشق مي ورزند، روابط اجتماعي موفقي دارند، در رشته هاي تخصصي خودشان از رتبه اول هاي اين ديارند، اهل طنز هستند و كسي از چند دقيقه و ساعت همنشيني با آنها بدش نمي آيد...

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:07

سيب جادويي

نویسنده

تجربه نشان داده كه اگر يكي از روزهاي وسط هفته، مثلاً دوشنبه يا سه‌شنبه، سئانس اول صبح به يكي از سينماهاي شهر مراجعه كنيد، اين موقعيت را خواهيد داشت تا بصورت خصوصي، به تماشاي فيلم بنشينيد وديگر مجبور نخواهيد بود، در كنار موسيقي زيباي آن، «خرت خرت» چيپس و پفك، «تق تق» تخمه و آجيل و «وينگ وينگ» يك عدد نوزاد سه يا چهار ماهه را هم گوش كنيد و در ضمن، ديگر با آن زوج تازه عقدي كه مثل دو مرغ عشق در صندلي پشتتان جا گرفته‌اند و بجاي تماشاي فيلم، در مورد متراژ كاخ و باغ شانديز و مدل اتومبيل گران‌قيمتي كه آقاي داماد قرار است وقتي سر زندگي‌شان رفتند براي عروس خانم بخرد،

يادم مي آيد در يكي از آن سالهاي نه چندان نزديك كه پشت لب هايم به انتظار رؤيت تارهاي تيز رفيق تازه اي به اسم سبيل لحظه شماري مي كردند، برادرم عاشق آنچناني «دنياي ورزش» بود؛ مجله اي كه بسيار پيش تر از رونق گرفتن زردها در دنياي مطبوعات فوتبالي ايران، براي خودش افسانه پرطرفداري بود. اين علاقه برادر كه كوهي از مجلات صفحه روغني آن هفته نامه ورزشي را در اتاقش در پي داشت، چندان خوشايند حاج آقا و حاجيه خانم منزل نبود، چرا كه در كنار شب به سحر رساندن هاي شاخ شمشادشان در ميان عكس هاي فرشاد پيوس و علي پروين و سيروس قايقران كه در حالت عادي بايد صرف مرور چندباره جزوات رزمندگان و آموزشگاه هدف مي شد،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:56

جوابیه ای برای «دندانپزشك كاذب»

نویسنده

این یادداشت کوتاه، جوابیه مختصری است به توضیح سیامک شایان عزیز که در بخش نظرات یادداشت قبلی ام نوشته بود: «حضرت استاد ادعای باطل شما در قالب کامنتی در وبلاگ اینجانب به رویت رسید. باید خدمت شما عرض کنم که موضوع ربودن سوژه توسط حضرتعالی تابلو تر از انی است که بتوانید آن را انکار کنید. جالب اینکه همان وقتی که مطلب "بچه خوشگل مدرسه ما سوپر استار شد" را مینوشتم هوس کردم لینکی هم به وبلاگ حضرتعالی بدهم با این مضمون که قابل توجه حضرت عماد تا بلکه شمایی که کرم پرداختن به حاشیه را دارید وادار کنم مانند ماجرای رویت مسعود کیمیایی در صف دستشویی، عریضه ای مرقوم فرمایید

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:54

اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!

نویسنده

امروز صبح نزديك بود خودم را به كشتن بدهم. مي دانيد چرا؟ بخاطر 150 تومان ناقابل! آن هم در چالشي كه ديگر بايد به آن عادت كرده باشم؛ چالشي به اسم كرايه تاكسي هاي خطي!
خلاصه داستان اين است كه راننده محترم در پايان مسيري كه بايد مثل هر روز و مثل تقريبا «همه» همكارانش و بر اساس سليقه خودآگاه و جمعي اين «همه»،‌ از من 300 تومان طلب كند، چيزي در حدود 450 تومان، از آن تنها اسكناس سبز و نازنين به جاي مانده در جيب اين مرد ايستاده در انتهاي يك ماه سرد، به عنوان كرايه كسر كرد.