چهارشنبه, 06 ارديبهشت 1391 00:02

من و فردين

نویسنده

خدا مرحوم فردين را رحمت كند، ان شاء الله، كه اين حس دردسرساز «فرديني» را در جوان هاي اين مملكت احيا كرد!! نمي گويم بوجود آورد كه پيش از ايشان، حضرات ديگري همچون آقاي «ولي» (منظورم همان پورياي ولي خودمان است) و ديگران، شق نسبتا مشابهي را از اين حس وي‍ژه، با عنوان آشنايي همچون «جوانمردي» بوجود آورده اند كه البته تفاوت هاي بنياديني با اين حس متاخر كه در يادداشت حاضر، به يكي از نمونه هاي آن خواهم پرداخت، نيز دارد. بطور خلاصه با توجه به تحقيقات و جستجوهايي كه نگارنده در متون جامعه شناسي انجام داده است، در «حس فرديني»، نوعي روحيه «ژان والژاني» موج مي زند كه عموما با اضافه شدن صفات ديگري همچون بي پروايي و ماجراجويي به آن، كل فرآيند مبدل به دردسري مي شود

امروز به چشم خودم، سوخته شدن فسفرهای مغز محترمم را دیدم. در «کارگروه» ویژه ای که به بازار محصولات فرهنگی و ضرورت شناخت سلیقه حقیقی مخاطبان اختصاص داشت، آنقدر به چالش ناجوری خوردم که هر چه فکر کردم، نتوانستم برای فرار از بحرانی که اعداد و ارقام بازار فرهنگی مشهد آنرا جار می زنند، راه حل خاصی ارائه بدهم. آقای محترمی که ظاهرا استاد دانشگاه بود، علت اصلی را در این بحران، عدم وجود محصولات و تولیدات استاندارد در بازار کشور می دانست که  باید فکری به حال آن کرد. خواستم بیایم و از نبود پژوهش های میدانی در فرایند تولید این قبیل محصولات گله کنم،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:53

آجري ديگر در ديوار

نویسنده

يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:51

سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...

نویسنده

حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 14:50

من و مادرم

نویسنده

آن طرف اتاق نشسته است. مثل همیشه آرام است و کم حرف. آلبوم سفر تابستانی را ورق می زند و هر چند لحظه یکبار، لبخندی معرکه صورت زیبایش را می پوشاند. پدرام و پیمان و غزاله و «فاطمه هشتاد سانتی متری» دورش را گرفته اند و سعی می کنند با گفتن زیرنویس های نمکی برای عکس هایی که مشغول مرورشان است، خودشان را برایش لوس کنند. عادت قشنگی دارد که وقتی می خواهد گونه های هر کدامشان را بوسه بزند، اول دست می کشد لای موهایشان و به جای شانه چوبی، با انگشتان لطیفش، مدل های آلمانی و شیطونی و گوگوشی و فعلا بدون مدل آن آخری را مرتب می کند...
هنوز هم سر سفره غذا، آخرین نفری است که کنار این مجموعه هفت رنگ که با وجود درد پا و تنهایی، از آغاز صبح تا زمان آمدن بچه ها و نوه ها مهیا کرده، آرام بگیرد. کمال گراست و کسی هم نمی تواند قانعش کند که اگر دوغ های سفره امروز، کاکوتی نداشته باشند، هیچ کداممان فکر نمی کنیم که برایمان کم گذاشته است...
از آغاز دیدار امروز، گوشه چشمش را از من بر نگرفته است. ای کاش حواسم بود و می توانستم همان تک سرفه هایی را که هر چند دقیقه یکبار، آرام و بی صدا در دستمال سفید دستم خفه می کردم نیز سانسور کنم. بوی شلغم و آویشن که بلند می شود، به خودم لعنت می فرستم که موجب شده ام بار زحمتی دیگر را تنها به بهانه حضور من، برای دوش خودش حلال کند. چه می شود کرد؛ عاشق درمانگری است و خوب هم می داند که چقدر آویزان حربه های گیاهی اش هستیم، در التیام پیچش های جسمانی درون مان...
این یک روز و دو روز، یا به عبارت دقیق تر، این سه چهار ساعتی که در طول هفته های سال، سراغش می آییم و فکر می کنیم که احوالش را می پرسیم، همه اش همین است؛ هجوم عشق ورزی های حسرت برانگیزش به کوچکترها و انجام مو به موی آئین پیچیده میهمان داری برای بزرگترها از آن او و روزنامه خواندن و شبکه خبر دیدن و بحث های آنچنانی کردن، از آن ما.
نمی دانم این دایره متعارف و امروزین تا به کی ادامه خواهد داشت. به سهم خودم، هر بار که به راز و نیاز می نشینم، حضور همیشه اش را در نقطه مرکز خط این پرگار، از خدا خواسته ام اما چه کنم که این خاکستری کمرنگ، در هر نقطه اش، تنها حسرتی عمیق برایم باقی می گذارد، چرا که دلم را برای خود خودش، هر لحظه تنگ تر می کند. از دست من چه بر می آید؟ شاید صبح زود یکی از جمعه های پیش رو که بدانم هنوز لباس ساده خانه را به تن دارد، زنگ خانه اش را بزنم، وقتی با آن گام های آرام، آمد و در را باز کرد، شوق دیدنم را در زمانی جز آن ساعات قراردادی مان که کار و مشغله، اینقدر محدودشان کرده، در چشمان قشنگش رصد کنم. در آغوشش آرام بگیرم و این فرصت را به خودم و خودش بدهم که دست بکشد بین موهایم. خوب می دانم که چقدر دلتنگ مرتب کردن زلف هایی است که کم کم عادت می کنند به میزبانی دائمی برف های سپید نشسته بر پشت گوش ها و شقیقه هایم.