سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 10:50

وداع با جعبه خاطرات جوانی

نویسنده

 در خانه، هنوز به دنیای اینترنت وصل نشده ام و علت مستقیم آن هم ناز کردن های مکرر کامپیوتر عزیزم است. می گویم ناز؛ چونکه هر چند روز یکبار، یک فیلمی برایم در می آورد و حتی بعضی مواقع تا پای سکته هم مرا جلو می برد و اصلا روشن نمی شود! چه می شود کرد؟ از نفس افتاده است و آقایان مهندس ارتقاء هم جوابش کرده اند. اما مگر می شود با او وداع گفت؟ تمام زندگی ام در سینه اش جا خوش کرده، شب هایم بی نوای آزار دهنده موتور و کولر و چرخ دنده هایش، روز نمی شود، عادت عینکی شدن هنگام مواجهه با صفحه انباشته از اشعه نمایشگرش برایم کنارگذاشتنی نیست. دلتنگ غش و ضعف هایش موقع وصل کردن فلش مموری های بالاتر از 4 گیگ می شوم!! !!

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:19

سرگرمی ابدی

نویسنده

خدا لعنت کند هر چه سازنده سریال های هشتاد و نود و صد قسمتی را. ان شاء الله ورشکست شوند که نه برای آدم ساعت خواب می گذارند و نه استراحت. این چه بلایی بود که بر سرمان نازل شد، هر چه نگاه می کنی تمام نمی شود! «فرار از زندان» را که به سامان می رسانی، «فلاش فوروارد» شروع می شود، وسط های این یکی نرسیده ای، دی وی دی های باکیفیت «24» از آسمان نازل می شوند و همه اینها در حالی است که خودت را از شر شیطان بزرگ این دار و دسته؛ که همان «لاست» کبیر باشد، تا حالا در امان نگاه داشته ای. خوبی بی نظیر سریال های کشدار وطنی در این بود که اگر حوصله شان را نداشتی،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 15:18

قبله من

نویسنده

چند روز قبل رسیدیم خدمت فامیل بزرگواری که خانه شان در همسایگی مان است. در میانه های پرسش و پاسخ پیرامون مسایل مختلف سیاسی اقتصادی فرهنگی ورزشی خانوادگی و غیره، ایشان ناگهان پرسشی عقیدتی از بنده انجام دادند؛ به این مضمون: «ان شاء الله که نمازهایتان را به جهت صحیح می خوانید؟» بنده هم عرض کردم که با توجه به راهنمایی همسایه طبقه بالایمان، نماز را اندکی مایل به سمت «چپ» اقامه می کنیم. ایشان فرمودند: «سمت اروپا؟!» (چند علامت تعجب هم از طرف این حقیر اضافه بفرمایید.) با خودم گفتم که عجب تیکه سیاسی ناجوری ایشان به ما انداختند و شرعیات را هم کشاندند به بازی مرگ بر انگلیس این وری ها و مرگ بر روسیه آن وری ها!!

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:17

یک مرد، یک دوچرخه

نویسنده

بی هیچ تردیدی، از میان تمام نوشته های این سالهایم در رسانه های مختلف، آن گزارشی که حکایت «نامه بر» دوست داشتنی محل خدمتم در دوران سربازی بود را هیچگاه از یاد نخواهم برد. این گزارش، روایتگر یک روز کاری از مردی بود به اسم «جعفر بازاج» که تمام نامه های جایی به اسم کارخانه قند آبکوه را، هر مقصدی که می خواست داشته باشد، با دوچرخه چینی اش می برد و افتخارش در زندگی، یک دور کامل اطراف مشهد چرخیدن برای اداره، تنها در یک شیفت کاری بود! تعریف از خود نباشد، اما از گپ خوبی که با بازاج زدم، حرف ها و سوژه های جذابی در آمد که باعث شد، گزارش نهایی هم نمکی و خواندنی نوشته شود. کار شدن این گزارش که در کنارش، عکس های ادایی ام از بازاج هم در هفته نامه «شهرآرا» چاپ شده بود،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:17

فاجعه

نویسنده

آنقدر دکمه یقه پیراهنش را سفت بسته است که من بجای او، نفس تنگی گرفته ام. زیر چشمی نگاهش می کنم که نفهمد در طول تمام این نیم ساعتی که مشغول خوش و بش کردن با آقایان است، جذاب ترین شخصیتی بوده که دوست داشته ام کارهایش را در این سالن بزرگ تعقیب کنم. «سلام علیکم» را آنقدر غلیظ می گوید که به گمانم خود عربها هم در ادای آن کم می آورند. مدام التماس دعا از این و آن می کند و کار دستش با تسبیح هم، بسیار هنرمندانه است. خوش پوش است و کیف سامسونتی که گهگاه آنرا بالا می آورد تا سند و کاغذی را به طرف مقابلش نشان دهد، انصافا برازنده اش است. با استیل ویژه ای قدم بر می دارد؛ سر به بالا و شانه ها راست. فیگورش کامل کامل است...