سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 14:50

من و مادرم

نویسنده

آن طرف اتاق نشسته است. مثل همیشه آرام است و کم حرف. آلبوم سفر تابستانی را ورق می زند و هر چند لحظه یکبار، لبخندی معرکه صورت زیبایش را می پوشاند. پدرام و پیمان و غزاله و «فاطمه هشتاد سانتی متری» دورش را گرفته اند و سعی می کنند با گفتن زیرنویس های نمکی برای عکس هایی که مشغول مرورشان است، خودشان را برایش لوس کنند. عادت قشنگی دارد که وقتی می خواهد گونه های هر کدامشان را بوسه بزند، اول دست می کشد لای موهایشان و به جای شانه چوبی، با انگشتان لطیفش، مدل های آلمانی و شیطونی و گوگوشی و فعلا بدون مدل آن آخری را مرتب می کند...
هنوز هم سر سفره غذا، آخرین نفری است که کنار این مجموعه هفت رنگ که با وجود درد پا و تنهایی، از آغاز صبح تا زمان آمدن بچه ها و نوه ها مهیا کرده، آرام بگیرد. کمال گراست و کسی هم نمی تواند قانعش کند که اگر دوغ های سفره امروز، کاکوتی نداشته باشند، هیچ کداممان فکر نمی کنیم که برایمان کم گذاشته است...
از آغاز دیدار امروز، گوشه چشمش را از من بر نگرفته است. ای کاش حواسم بود و می توانستم همان تک سرفه هایی را که هر چند دقیقه یکبار، آرام و بی صدا در دستمال سفید دستم خفه می کردم نیز سانسور کنم. بوی شلغم و آویشن که بلند می شود، به خودم لعنت می فرستم که موجب شده ام بار زحمتی دیگر را تنها به بهانه حضور من، برای دوش خودش حلال کند. چه می شود کرد؛ عاشق درمانگری است و خوب هم می داند که چقدر آویزان حربه های گیاهی اش هستیم، در التیام پیچش های جسمانی درون مان...
این یک روز و دو روز، یا به عبارت دقیق تر، این سه چهار ساعتی که در طول هفته های سال، سراغش می آییم و فکر می کنیم که احوالش را می پرسیم، همه اش همین است؛ هجوم عشق ورزی های حسرت برانگیزش به کوچکترها و انجام مو به موی آئین پیچیده میهمان داری برای بزرگترها از آن او و روزنامه خواندن و شبکه خبر دیدن و بحث های آنچنانی کردن، از آن ما.
نمی دانم این دایره متعارف و امروزین تا به کی ادامه خواهد داشت. به سهم خودم، هر بار که به راز و نیاز می نشینم، حضور همیشه اش را در نقطه مرکز خط این پرگار، از خدا خواسته ام اما چه کنم که این خاکستری کمرنگ، در هر نقطه اش، تنها حسرتی عمیق برایم باقی می گذارد، چرا که دلم را برای خود خودش، هر لحظه تنگ تر می کند. از دست من چه بر می آید؟ شاید صبح زود یکی از جمعه های پیش رو که بدانم هنوز لباس ساده خانه را به تن دارد، زنگ خانه اش را بزنم، وقتی با آن گام های آرام، آمد و در را باز کرد، شوق دیدنم را در زمانی جز آن ساعات قراردادی مان که کار و مشغله، اینقدر محدودشان کرده، در چشمان قشنگش رصد کنم. در آغوشش آرام بگیرم و این فرصت را به خودم و خودش بدهم که دست بکشد بین موهایم. خوب می دانم که چقدر دلتنگ مرتب کردن زلف هایی است که کم کم عادت می کنند به میزبانی دائمی برف های سپید نشسته بر پشت گوش ها و شقیقه هایم.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:54

اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!

نویسنده

امروز صبح نزديك بود خودم را به كشتن بدهم. مي دانيد چرا؟ بخاطر 150 تومان ناقابل! آن هم در چالشي كه ديگر بايد به آن عادت كرده باشم؛ چالشي به اسم كرايه تاكسي هاي خطي!
خلاصه داستان اين است كه راننده محترم در پايان مسيري كه بايد مثل هر روز و مثل تقريبا «همه» همكارانش و بر اساس سليقه خودآگاه و جمعي اين «همه»،‌ از من 300 تومان طلب كند، چيزي در حدود 450 تومان، از آن تنها اسكناس سبز و نازنين به جاي مانده در جيب اين مرد ايستاده در انتهاي يك ماه سرد، به عنوان كرايه كسر كرد.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:40

تو فكر يك سقفم

نویسنده

برف هنوز بند نيامده. اينطور كه معلوم است حالا حالاها هم قصد ندارد بند بيايد، چرا كه دانه‌هايش ريز شده‌اند و دانه ريز برف، يعني چند ساعت ديگر عشق و حال. با چي؟ خوب معلوم است، با صداي خش‌خش كشيده شدن پارو روی موزائيكهاي يخ‌زده حياط، به باز شدن آن مسير باريك قشنگ كه از جلوي در ورودي ساختمان شروع می‌شود، از كنار باغچه می‌گذرد و به دستشويي ختم می‌شود! حال‌كردن با زمين روشنتر از آينه و يخهاي صيقل داده شدة آن راه باريك، به خصوص آن موقعي كه طبيعت آنقدر رويت فشار آورده كه براي رسيدن به انتهاي آن راه باريك، سر از پا نمی‌شناسي، پس گامهايت را دو تا يكي می‌كني،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:15

در محفل كاپوچينوخوران

نویسنده

 شنيدن صداي گيتار ترك در حين صرف يك كاپوچينوي غليظ، در يكي از باكلاس‌ترين كافي‌شاپهاي شهر، لذت عجيبي دارد. تنها عذابش، همان لبخند ماماني است كه بايد از لب‌هاي سرختان محو نشود و البته آن پيپ خوشبويي كه در دست راستتان طوري گرفته‌ايد كه باد دستگاه تهويه، بويش را به لباسهايتان نزند، تا نكند شب موقع خواب، وقتي‌ مادر مهربانتان بر حسب اتفاق از كنار اتاق خوابتان مي‌گذرد، بوي تنباكوي آن، ۲۸سال «پسر خوبم» بودنتان را بر باد بدهد و از آن ضايع‌تر از اين بسوزيد كه آش نخورده و دهان سوخته، چرا كه نه در عمرتان لب به سيگار زده‌ايد، نه به پيپ و نه حتي، اهل آدامس بوده‌ايد و به عبارت بهتر، اهل هيچ چي،

صفحه2 از2