سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:17

فاجعه

نویسنده  
امتیاز دهی به این مطلب
(0 رای )

آنقدر دکمه یقه پیراهنش را سفت بسته است که من بجای او، نفس تنگی گرفته ام. زیر چشمی نگاهش می کنم که نفهمد در طول تمام این نیم ساعتی که مشغول خوش و بش کردن با آقایان است، جذاب ترین شخصیتی بوده که دوست داشته ام کارهایش را در این سالن بزرگ تعقیب کنم. «سلام علیکم» را آنقدر غلیظ می گوید که به گمانم خود عربها هم در ادای آن کم می آورند. مدام التماس دعا از این و آن می کند و کار دستش با تسبیح هم، بسیار هنرمندانه است. خوش پوش است و کیف سامسونتی که گهگاه آنرا بالا می آورد تا سند و کاغذی را به طرف مقابلش نشان دهد، انصافا برازنده اش است. با استیل ویژه ای قدم بر می دارد؛ سر به بالا و شانه ها راست. فیگورش کامل کامل است...

فقط می ماند یک مشکل کوچک؛ صدای آرام زنگ موبایل که کم کم زیاد می شود و قصد هم ندارد که گویا قطع شود. هرچه در جیب هایش می گردد تا پیدایش کند نمی تواند. توجه همه به او جلب شده است. ظاهرا موبایل در سوراخ کتش فرو رفته و بیرون هم نمی آید. حالا دیگر همه ساکت شده اند و به او نگاه می کنند. سرخ شده است و با لبخندی تصنعی مدام تکرار می کند که «امان از دست بچه ها... باز با زنگ این موبایل ور رفتند...»
پشت سرم، یکی از بغلی اش یواشکی می پرسد: «این کدوم آهنگ هایده است؟»!!

8811 بازدید اصلاح شده در تاریخ شنبه, 18 آذر 1391 09:43
مطالب بیشتر در این مجموعه: « فرياد قبله من »

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن