سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 15:18

قبله من

نویسنده

چند روز قبل رسیدیم خدمت فامیل بزرگواری که خانه شان در همسایگی مان است. در میانه های پرسش و پاسخ پیرامون مسایل مختلف سیاسی اقتصادی فرهنگی ورزشی خانوادگی و غیره، ایشان ناگهان پرسشی عقیدتی از بنده انجام دادند؛ به این مضمون: «ان شاء الله که نمازهایتان را به جهت صحیح می خوانید؟» بنده هم عرض کردم که با توجه به راهنمایی همسایه طبقه بالایمان، نماز را اندکی مایل به سمت «چپ» اقامه می کنیم. ایشان فرمودند: «سمت اروپا؟!» (چند علامت تعجب هم از طرف این حقیر اضافه بفرمایید.) با خودم گفتم که عجب تیکه سیاسی ناجوری ایشان به ما انداختند و شرعیات را هم کشاندند به بازی مرگ بر انگلیس این وری ها و مرگ بر روسیه آن وری ها!!

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:17

فاجعه

نویسنده

آنقدر دکمه یقه پیراهنش را سفت بسته است که من بجای او، نفس تنگی گرفته ام. زیر چشمی نگاهش می کنم که نفهمد در طول تمام این نیم ساعتی که مشغول خوش و بش کردن با آقایان است، جذاب ترین شخصیتی بوده که دوست داشته ام کارهایش را در این سالن بزرگ تعقیب کنم. «سلام علیکم» را آنقدر غلیظ می گوید که به گمانم خود عربها هم در ادای آن کم می آورند. مدام التماس دعا از این و آن می کند و کار دستش با تسبیح هم، بسیار هنرمندانه است. خوش پوش است و کیف سامسونتی که گهگاه آنرا بالا می آورد تا سند و کاغذی را به طرف مقابلش نشان دهد، انصافا برازنده اش است. با استیل ویژه ای قدم بر می دارد؛ سر به بالا و شانه ها راست. فیگورش کامل کامل است...

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:04

فرياد

نویسنده

 هيكلش آنقدر درشت بود كه موقع «فرياد كشيدن»، دست كمي از اين غول هايي كه عادت داشتم در برنامه كودك از آنها بترسم نداشت. معاون شعبه اداره بيمه را كنار رينگ بوكس، گرفته بود زير آتش و آن بنده خدا هم مدام معذرت خواهي مي كرد و قول پيگيري مي داد. مي دانيد مشكل كجا بود؟ آقاي ارباب رجوع محترم (همين غول موجود!) هنگام مراجعه به كارمند بيمه، با ميز خالي ايشان كه گويا پي صبحانه شان به اتاق ديگري رفته بودند، مواجه مي شود. ده و بيست و سي دقيقه هم مي ايستد و خبري از آقاي كارمند نمي شود. او هم كيف و پرونده و هيكل غول پيكرش را بر مي دارد و پرسان پرسان، پي «رييس اينجا» را مي گيرد...

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:03

رؤیا!

نویسنده

 نمی‌دانم شما چقدر پدر و مادرتان را دوست دارید و این دوست داشتن چند بار در عمرتان باعث شده تا مثلاً نیمه‌های شب که هر دویشان خسته از یک روز کاری سخت به خواب فرو رفته‌اند، بالای سرشان بروید و برعکس تمام فیلم‌های طول تاریخ ، شما پیشانی آن دو را ببوسید و از انعکاس نور مهتاب که از میان پنجره، روی چین و چروک صورتشان افتاده لذت ببرید و از اعماق واقعی قلبتان، سلامتی‌شان را آرزو کنید. اینها را نمی‌دانم اما به گمانم حتماً تاکنون برایتان پیش آمده که یک شب رمضان، در میانه‌های خواب‌خوشتان، در پس زمینه تصاویر، نجوایی از ترکیب دو صدا که آیه‌های قرآن را «با هم» تلاوت می‌کنند

چهارشنبه, 06 ارديبهشت 1391 00:02

من و فردين

نویسنده

خدا مرحوم فردين را رحمت كند، ان شاء الله، كه اين حس دردسرساز «فرديني» را در جوان هاي اين مملكت احيا كرد!! نمي گويم بوجود آورد كه پيش از ايشان، حضرات ديگري همچون آقاي «ولي» (منظورم همان پورياي ولي خودمان است) و ديگران، شق نسبتا مشابهي را از اين حس وي‍ژه، با عنوان آشنايي همچون «جوانمردي» بوجود آورده اند كه البته تفاوت هاي بنياديني با اين حس متاخر كه در يادداشت حاضر، به يكي از نمونه هاي آن خواهم پرداخت، نيز دارد. بطور خلاصه با توجه به تحقيقات و جستجوهايي كه نگارنده در متون جامعه شناسي انجام داده است، در «حس فرديني»، نوعي روحيه «ژان والژاني» موج مي زند كه عموما با اضافه شدن صفات ديگري همچون بي پروايي و ماجراجويي به آن، كل فرآيند مبدل به دردسري مي شود

صفحه1 از2