سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 10:50

وداع با جعبه خاطرات جوانی

نویسنده

 در خانه، هنوز به دنیای اینترنت وصل نشده ام و علت مستقیم آن هم ناز کردن های مکرر کامپیوتر عزیزم است. می گویم ناز؛ چونکه هر چند روز یکبار، یک فیلمی برایم در می آورد و حتی بعضی مواقع تا پای سکته هم مرا جلو می برد و اصلا روشن نمی شود! چه می شود کرد؟ از نفس افتاده است و آقایان مهندس ارتقاء هم جوابش کرده اند. اما مگر می شود با او وداع گفت؟ تمام زندگی ام در سینه اش جا خوش کرده، شب هایم بی نوای آزار دهنده موتور و کولر و چرخ دنده هایش، روز نمی شود، عادت عینکی شدن هنگام مواجهه با صفحه انباشته از اشعه نمایشگرش برایم کنارگذاشتنی نیست. دلتنگ غش و ضعف هایش موقع وصل کردن فلش مموری های بالاتر از 4 گیگ می شوم!! !!

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:17

یک مرد، یک دوچرخه

نویسنده

بی هیچ تردیدی، از میان تمام نوشته های این سالهایم در رسانه های مختلف، آن گزارشی که حکایت «نامه بر» دوست داشتنی محل خدمتم در دوران سربازی بود را هیچگاه از یاد نخواهم برد. این گزارش، روایتگر یک روز کاری از مردی بود به اسم «جعفر بازاج» که تمام نامه های جایی به اسم کارخانه قند آبکوه را، هر مقصدی که می خواست داشته باشد، با دوچرخه چینی اش می برد و افتخارش در زندگی، یک دور کامل اطراف مشهد چرخیدن برای اداره، تنها در یک شیفت کاری بود! تعریف از خود نباشد، اما از گپ خوبی که با بازاج زدم، حرف ها و سوژه های جذابی در آمد که باعث شد، گزارش نهایی هم نمکی و خواندنی نوشته شود. کار شدن این گزارش که در کنارش، عکس های ادایی ام از بازاج هم در هفته نامه «شهرآرا» چاپ شده بود،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:16

آیینه

نویسنده

این روزها گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. مسخره است، نه؟ آخر کدام آدم عاقلی دلش برای خودش تنگ می شود؟ اگر بخواهد دلم برای چیزی تنگ بشود، آن چیز می تواند هر چیزی باشد جز خودم. مسخره است، نه؟... اصلا هم نیست، چرا که این روزها گاهی دلم برای خودم تنگ شده است و این یعنی «می شود». می دانید از کجا فهمیدم؟ چون وقتی هنگام بازگشت به خانه، سرم را تکیه می دهم به شیشه اتوبوس و به منظره تاریک و روشن خیابانها خیره خیره نگاه می کنم، چهره خودم را به یاد نمی آورم. اینکه امروز آیا موهایم را جلوی آیینه شانه کرده ام یا نه؟ به آن پف جذاب کله سحر که زیر چشم هایم جا خوش می کند، دقت کرده ام یا نه؟

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:14

اندر احوالات یک حس ناب: پدر شدن...

نویسنده

این روزها و در دایره بزرگ آدم هایی که در کنارشان، روزگارم را سپری می کنم، موجودی 61 سانتی متری، ترمز غریبی کشیده است در شتاب روزمره گی های معمولی زندگی ام. از زمانی که فکر دعوت کردنش به این کره خاکی، افتاد توی سرمان، تنها و تنها تصوری که از موضوعات مرتبط با او داشتم، وظیفه سنگین «تربیت» و آماده کردن این میهمان تازه برای دست و پنجه نرم کردن با اجتماع خشمگین پیرامونش بود و ایضا چند موضوع سخت و پیچیده دیگر که وقتی در موردشان با همسرم نیز گفتگو می کردم، سعی می کرد خیلی با دقت به صحبت هایم گوش کند!!

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 06:13

بیانیه شماره یک حماسه سازان

نویسنده

این بیانیه را برای آنها می نویسم که هنوز عطر خوشبوی حماسه بزرگ خرداد امسال به مشامشان نرسیده است. این را برای آنها می نویسم که هنوز صدای رسای پیام 15 خرداد 88 به گوششان نرسیده است. این را برای آنها می نویسم که هنوز سعادت دیدار آن نابود کننده زشتی ها و پلیدیها، آن خالق تصاویر حیرت انگیز، آن پیچاننده ی امور، آن سزاوار محبت های بی پایان... نصیب شان نگشته است. منتظر باشید تا رخ زیبای او را در این تارک افسانه ای ببینید و در ادامه راهش با ما همنفس گردید.