نسخه اوليه اين مرامنامه را امير قادري نوشته است؛ منتقد مشهوري كه مثل خيلي از ما از نشريه دانشجويي ساده اي به اسم «سينما بهشت» در نيمه اول دهه هفتاد شروع كرد و اكنون يكي از مطرح ترين منتقدين و نويسندگان سينمايي ايران به شمار مي رود. او اين مرامنامه را كه گويي بصورت ويژه براي نسل ما (همان عدد عجيب و غريب ۷۵/۲) نوشته شده، سالها قبل در ابتداي ستون نويسي هاي ثابت و معركه اش در مجله «يك هفتم» (مرحوم!)‌ استفاده مي كرد. دلم مي‌خواهد كمي حوصله به خرج دهيد و همراه من، چند بند از مرامنامه او را مرور كنيم.

فكرش را بكنيد اين عكس را كجا پيدا كردم؛ در يكي از وبلاگ هايي كه انباشته از لينك هاي عجيب و غريب است: جديدترين عكس هاي جشن تولد هانيه توسلي، تصويري متفاوت از محمدرضا گلزار و... اشتباه نكنيد! هنوز آنقدر صحنه هنر برايم جذاب هست كه چندان تمايلي به پشت صحنه اش نداشته باشم! مي گشتم دنبال عكسي در گوگل، با كليد واژه «بانوان+فرهنگ» كه برسانم به دست گرافيست، اين عكس باحال جلويم سبز شد و اولين كليك، چشمم را بر روي لينكهاي «قشنگ» ديگر باز كرد! توضيح نوشته شده براي آن چندان كامل نبود،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:05

باران آمد

نویسنده

پیامک احسان را که خواندم، با صدای بلند خندیدم. چرا که انگار به جمع ما "پدر شدن" نمی آید! شاید هنوز آنقدر پسرانگی نکرده ایم که عنوان بعدی را به گردن بیاویزیم. به او زنگ زدم. در بیمارستان بود و موقعی که جواب تماسم را می داد، صدایش به وضوح می لرزید. تلفن را که قطع کردم، چند لحظه ای مات شدم؛ طوری که عاطفه هم این موضوع را فهمید. خبر را که گفتم، مثل همیشه به دنبال فراسویش گشت و مجبورم کرد خودم را فاش کنم. از ترس پنهانی برایش گفتم که در این واسطه گری میان عوالم نادید و دنیای پیرامون مان موج می زند.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 07:59

بعضي‌ها داغش را دوست دارند!

نویسنده

اين نامه ها را من ننوشته ام. سفارش نوشتنشان را زمستان سال 81 به رفيقي دادم كه مؤلف تئوري «ميان نسل ماندگي» هم اوست! كسي كه براي خودمان و بر و بچه هاي اطرافمان كه در سالهاي انتهايي دهه 50 چشم به اين جهان گشوديم، عدد 75/2 را به عنوان «نسل» يا همان Generation پيشنهاد داد و به دل همه هم نشست. شايد خود او هم يكي از همين روزها دست از سر نمودارها و انسان هاي كت و شلواري شيك پوش و جلسات ماركتينگ بر دارد و خسته از نعشه گي ماترياليسم، به كافي نتي حقير در خياباني خلوت پناه بياورد و براي جماعتي كه زماني قلمش، مسحورشان مي كرد، دوباره از گفتگوهاي مرد چاق با آن مرد لاغر بگويد.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 07:44

نوستالژيا

نویسنده

باز هم بازي ديگري را به قد درازهاي ميلان بغلي باختيم. امروز، باز هم توانستيم از درخشش نور خورشيد كه بر كله طاس همسايه روبرويمان مي‌تابيد و انعكاسش توي چشم‌هايمان مي‌افتاد لذت ببريم. بنده خدا به روال وظيفه هر روزش، رأس ساعت 12 با آن بيژامه كردي گشاد، كنار در خانه‌اش ايستاد و پس از چند عبارت آبدار، سؤال هميشگي‌اش را تكرار كرد: «به قصاصِ كدامين گناه، بنگاهدار سر كوچه، اين خانه را در آن روز خلوت كه توي كوچه بن‌بستمان پرنده هم پر نمي‌زد نشان او داد تا او هم خام شود و آنرا بخرد » . . . و ما به روال هر روز، از آن همه داد و فريادي كه به راه انداخته بوديم شرم كرديم و دروازه‌هاي كوچكمان را سرشانه گرفتيم و يواشكي داخل خانه‌‌هايمان خزيديم.

صفحه5 از5