سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:52

اتاق من

نویسنده

شايد دقيقا يادم نيايد كه چه هنگام به اين بيماري دچار شده ام. آيا اصلا مي شود نام آنرا بيماري گذاشت يا نه؟ از خيلي ها شنيده ام كه آنها هم به اين «نمي دانم چه» دچارند. حتي اگر شما هم مروري اندك بر حرف هايي كه در طول روز مي زنيد بيندازيد، نشانه هايي از آن را پيدا خواهيد كرد. نگوييد كه هرگز تجربه اش نكرده ايد، شايد كرده ايد و با يك پسوند «مصلحتي» خودتان را با آن طبيعي كرده ايد. اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم؛ به اينكه چه راحت از كنار پاسخ گفتن به پرسش هاي اطرافيانم مي گذرم. اوج اين طفره روي در محل كارم است، طوري كه برخي مواقع از پاسخ ها و استدلال هايي كه براي ديگران مي كنم،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:51

گنجشک هایی که بودند

نویسنده

سالها قبل که هنوز نوجوان بودم و پشت لبهایم سبز نشده بود، عادت داشتم که صبح ها در مسیر رفتن به مدرسه، وقتم را به سیاحت در شاخ و برگ درختان و تیرهای چراغ برق بگذرانم. حجم هایی که ریشه در زمین داشتند اما رو به آسمان قد کشیده بودند و از آن مهمتر، آشیانه موجوداتی بودند که اگر نگاهشان می کردی، آنرا پس نمی زدند و تا مسافتی تعقیبت می کردند. این موجودات کوچک اما دوست داشتنی، «گنجشک» نام داشتند که با اندامی ظریف اما صدایی رسا و آوازهایی که مارش صبحگاهی زندگی به شمار می رفتند، تصویر نوستالژیک آن روزهای پسرک درونم را مجسم می کردند. شاید بسیاری از شما هم با گنجشک های روی درخت و تیر چراغ برق خانه و محله تان، در آن زمان های قدیم، روابطی داشته اید و برایشان شعر و آواز هم خوانده اید. شاید شما هم همیشه برایتان این سؤال مطرح بوده که چرا گنجشک ها توی چشمانتان زل نمی زدند و همیشه به سمت چپ و راستتان نگاه می کردند، آنگونه که شک می کردید نکند آنها هم در جستجوی همزادهای نادیدتان هستند؛ همانها که خودتان هم سالهاست در آیینه به دنبالشان هستید و...
اینها را نوشتم چون دوست خوبی به اسم «حبیب» یادم آورد که چند سالی است بی آنکه متوجه باشم و چشمانم به مغزم گوشه بدهند، گنجشک ها را دیگر ندیده ام، یا شاید هم آنها خودشان را جایی قایم کرده اند که دیگر صبح ها زیارتشان نکنم. این سالها که دیگر ریش و سبیل مفصلی برای خودم دست و پا کرده ام و حتی بقال سر کوچه هم موقع صحبت کردن، کودکی های وجودم را نادید می گیرد و ترجیح می دهد با چسباندن یک «حاج آقا»ی غلیظ به عباراتش، ویزیتم کند (شما بخوانید بر حجم گوش هایم بیفزاید!)، صبح ها فقط زیر پایم را نگاه می کنم تا در فصول گرم و آفتابی، در چاله و چاه نیفتم و در فصول سرد و یخبندان، لنگ هایم رو به آسمان پرواز نکنند! این سالها که دیگر، گنجشک ها، آوازشان را از کوچه و محله مان گرفته اند، ترجیح می دهم به چشمان گربه سیاه چاقی که مقابل آپارتمان، هر روز صبح انتظارم را می کشد لبخند بزنم و آنوقت که با ترس و از کنار پیکر قوز کرده اش گذشتم، در دلم هزار ناسزا حواله اش کنم؛ چرا که او یکی از متهمان اصلی پرونده گم شدن گنجشک های زندگی ام محسوب می شود...
شما که این یادداشت را می خوانید، فکر نکنید که من غمگینم، نه؛ چرا که بهر حال گربه چاق سیاه هم با وجود آنکه مستقیم در چشمان این پیکر سبک وزن زل می زند و از همزادهای چپ و راستم نیز بی خبر است، اما می شود در کنارش کمی ایستاد و به فراسوی نگاهش فکر کرد، به آن نوزادی که در وجودش آنرا رشد می دهد و آنقدر عصبی اش کرده که با اندک تحرکی از سوی تو، گارد حمله می گیرد و روی پاهایش بلند می شود. من غمگین نیستم، چرا که می دانم او گنجشک ها را نخورده است و آنها خودشان به جای دیگری رفته اند تا مهمانی شان را برپا کنند و بی خیال غم دنیا، خوش بگذرانند. اما چرا ما را دعوت نکردند که برویم و... خدا رحمت کند فروغ را که با واژگان سحر انگیزش، چه آسان ما را با خودمان، بی تعارف می نشاند سر یک میز و می سرود:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:30

وقتی بابا کوچک بود

نویسنده

احتمالا شما هم دارای برادر زاده یا خواهر زاده ای هستید که با شیرین زبانی هایش، روزهای زندگی حاج آقای خانه یا همان پدر بزرگ جمع را آنقدر شیرین کند که دیگر سگرمه هایش را توی هم نکشد و از زندگی اش لذت بیشتری ببرد... این کودک شاد و بی خیال (حداقل در ظاهر)، نقطه معکوس پدر بزرگ است. کسی که دهه های متوالی از عمر طولانی اش را پشت سر گذاشته، با انواع و اقسام ناملایمات کنار آمده، غم ها و شادی های افراد اطرافش را به چشم خودش دیده و امروز، با ذهنی انباشته از آن همه، کنار سفره ما نشسته تا تنها شادی بخش زندگی اش، همین کودک دو و سه و چهار ساله باشد با آن جملات ناقصی که نه فعل دارند و نه آغاز و پایان. تنها شمایی از فکر اویند در لحظه ای که در آن به سر می برد.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:28

ثبت نام کنکورتان را به ما بسپارید!

نویسنده

«خدایا سازمان سنجش کشورمان را نابود کن! مسوولان آن را به نازل ترین پست های شامل نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارمندان دولت، تنزل درجه بده! گرداننده سایت آن را از نان خوردن بینداز، یا حداقل ترتیبی بده، پولی که برای طراحی این سایت از خزانه بیت المال گرفته است در گلویش گیر کند! خدایا تمام کسانی را که باعث می شوند، این روزها، جوانان رعنایی چون ما، مقابل فامیل و آشنایان، سوسک شویم دچار بی خوابی و بدتر از آن، شب ادراری و فوبیا و سایر بیماری های «آدم ضایع کن» بنما! خدایا اینها حالمان را بدجوری گرفته اند، خودت حالشان را به نحو مقتضی بگیر...»

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:25

همین امروز، همین حالا

نویسنده

 از سفر شمالی که تابستان با خانواده رفتم تا امروز، دیگر عکسی یا فیلمی از خودم ندارم. این چند ماه آنقدر سرم گرم به کار بوده که دیگر حتی از ثبت صورتم روی کاغذ عکاسی هم یادم رفته است. امروز که باز در این ساعت از شب، یاد چهره ام افتاده ام، از این صد و بیست روز گذشته هیچ نقشی در آلبوم های خانه پیدا نمی کنم که بتوانم در چشمان آدم مشترک همه آنها، خودم را مرور کنم. آئینه اتاق شکایت می کند که پس در این میان، من چکاره ام... اما او که با مهربانی، هر روز مرا آنگونه نشانم می دهد که دوست دارم آنگونه باشم، نمی داند که چقدر فراموشکار است و اندکی هم دروغگو..