امروز به چشم خودم، سوخته شدن فسفرهای مغز محترمم را دیدم. در «کارگروه» ویژه ای که به بازار محصولات فرهنگی و ضرورت شناخت سلیقه حقیقی مخاطبان اختصاص داشت، آنقدر به چالش ناجوری خوردم که هر چه فکر کردم، نتوانستم برای فرار از بحرانی که اعداد و ارقام بازار فرهنگی مشهد آنرا جار می زنند، راه حل خاصی ارائه بدهم. آقای محترمی که ظاهرا استاد دانشگاه بود، علت اصلی را در این بحران، عدم وجود محصولات و تولیدات استاندارد در بازار کشور می دانست که  باید فکری به حال آن کرد. خواستم بیایم و از نبود پژوهش های میدانی در فرایند تولید این قبیل محصولات گله کنم،

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:53

آجري ديگر در ديوار

نویسنده

يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:51

سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...

نویسنده

حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:49

كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...

نویسنده

امروز در خيابان ديدمش؛ بعد از مدتها كه خبري از او نبود و پس از آخرين باري كه همراه همسرش بود و من درباره شان به همدمم با افتخار گفتم: «اين دو تا از همان اول، بدجوري به هم مي آمدند». آن آخرين بار، آنچنان مقابل جمعي از رفقا كه دور هم جمع شده بوديم، واژه ها و حركات عاشقانه نثار هم كردند كه راستش، كمتر كسي بود كه به چشم حسرت به آن دو مرغ عشق نگاه نكند. آن روز در مسير بازگشت، براي همسرم از تطابق شخصيت آن دو گفتم. از اينكه هر دوي آنها به هنر عشق مي ورزند، روابط اجتماعي موفقي دارند، در رشته هاي تخصصي خودشان از رتبه اول هاي اين ديارند، اهل طنز هستند و كسي از چند دقيقه و ساعت همنشيني با آنها بدش نمي آيد...

هر كسي در اين دنياي فاني، در جستجوي يافتن قهرماني است كه او را از شر زندگي نه چندان دلخواهش نجات دهد. پسركان شيك پوش آن سوي اقيانوس، شب ها خواب بتمن و سوپرمن و اسپايدرمن و فرشتگان آنجل مي بينند، چشم بادامي هاي مهربان خاور دور، تصوير بروسلي و جكي چان و جت لي و اين سالهاي اخير، بانو يانگوم زيبارو را در قاب آرزوهايشان مرور مي كنند و ما ايراني هاي گرفتار در ميان سنت و مدرنيته، گاه كه در شب نشيني هاي بزرگان فاميل به تنگ مي آييم، سنگ آرش و اسفنديار به سينه مي زنيم و سر در مقابل درفش كاوياني خم مي كنيم اما به وقت همراه شدن با نسل سومي ها و گوش جان سپردن به آواي mp3 playerهايشان، آرزو مي كنيم كه ما نيز در كنار هديه خانم و آقاي گلزار و رادان خوش چهره، عكسي به يادگار بيندازيم.