یکشنبه, 25 آبان 1393 11:55

آرزویی که شیرین برآورده شد ویژه

نویسنده  
امتیاز دهی به این مطلب
(0 رای )

چقدر عاشق امامتان و دلبسته زیارتش هستید؟ این سوالی است که پاسخش برای من و شما که مجاور حضرت رضاییم و سرشار از بوی خوش عطر رضوی در شهرمان، کمی متفاوت است با پیرزنی که می‌خواهم امروز داستان عرض‌ارادتش به حضرت را برایتان بازگو کنم. پیرزن را در جاده ملایر به اسلام‌آباد دیدیم. ما کاروانی بودیم که خدام حضرت رضا(ع) را که پرچم متبرک حرم مطهر را حمل می‌کردند، در سفرشان به روستاها و شهرهای استان همدان همراهی می‌کردیم و او پیرزن تنهایی بود کنار جاده... هیچ‌کدام‌مان او را ندیدیم و از کنارش گذشتیم اما «حاج‌آقا» متوجه حضورش شد و خواست که بایستیم و کمی عقب بازگردیم تا احوالش را در آن داغی هوای بیابان بپرسیم. وقتی به او رسیدیم با منظره عجیبی مواجه شدیم؛ با چادری سفید و گلدار، خمیده و عصابه‌دست، کنار چارپایه‌ای ایستاده بود با یک سینی روی آن؛ پارچ شربت، چند لیوان قدو‌نیم‌قد، یک بشقاب شیرینی، یک لیوان با دوشاخه گل و اسپند‌دودکنی که معلوم بود ساعت‌هاست خاموش شده است... یکی از خدام رفت سراغش و با چشمانی اشک‌بار بازگشت. پرچم متبرک را از همراهان گرفت تا برای پیرزن ببرد. می‌دانید راز اشک او چه بود؟ پیرزن از طلوع آفتاب تا آن‌موقع یعنی صلات ظهر که از کنارش گذشتیم، تک‌وتنها درمیانه آن بیابان داغ و کنار خانه کوچک و گلی‌اش، به انتظار ایستاده بود تا خواب شب گذشته‌اش تعبیر شود؛ آقای مهربانی که به او وعده داده بود آرزوی زیارتش که سال‌هاست دل‌سوخته آن است و کسی نیست تا برایش آن را برآورده کند، امروز محقق خواهد شد.
صدای هق‌هق گریه‌های پیرزن برروی پرچم خوش‌بوی حرم مطهر را هرگز از یاد نخواهم برد. بسته نبات متبرک را که از دست خدام گرفت، انگار که شیرین‌ترین هدیه زندگی‌اش را به او داده‌اند، بوسید و به چشم‌هایش کشید. مدام می‌گفت «رضاجان، زیارتم را قبول کن» و اشک می‌ریخت. ما هم مات و سردرگم ایستاده بودیم و فقط می‌توانستیم با قطرات اشکمان همراهی‌اش کنیم. موقع جداشدن مدام عذر می‌خواست که دود اسپندهایش تمام شده است و نه پای رفتن به روستای آن نزدیکی را داشته تا اسپند تازه‌ای تهیه کند و نه جرئت جداشدن از جاده‌ای که قرار بود آرزویش را برآورده کند...
از پیرزن که دور می‌شدیم، بیش‌از خمیدگی پشت و تنهایی و خانه کوچکش، لبخند رضایت عمیق روی صورتش و دستانی که به نشانه احترام روی سینه گذاشته بود، به چشم‌مان می‌آمد و یک «زیارت از بعید» ناب که به آن غبطه می‌خوردیم. به‌راستی چه کسی است که بتواند لحظه‌ای در عمق بی‌پایان محبت اهل بیت(ع) در دل مردمان این سرزمین شک کند؟ خاندان پاک و مطهری که لطف و عنایتشان، دور و نزدیک نمی‌شناسد.

1795 بازدید
مطالب بیشتر در این مجموعه: « اندراحوال موج سواران

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن