سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:44

چشمانم به دنبال حقيقتند

نویسنده


اين چند روز گذشته، مشغول مرور كردن يادداشت هاي گذشته بوده ام. نوشته قبلي ام در اين وبلاگ كه به موضوع ترجمه نام فيلم Heat مي پرداخت، هم اولين دشت اين بازخواني جذاب بود. امشب و در ادامه تورق كارهاي گذشته، به پرونده اي رسيدم كه همراه سيد علي طباطبايي عزيز، براي متاليكا و رواج آن در ميان جوان هاي ايروني در آورديم. داستان غريب اين گروه موسيقي، با آن نواهاي گوش خراش و «زيادي متفاوت» كه هر شنونده كم صبر و كم حوصله اي را در همان مواجهه اول، فراري مي دهد، نگاه ويژه اي كه به زندگي، قدرت، خانواده و... دارند، حركاتي كه برخي مواقع در اجراهايشان، از خودشان بروز مي دهند

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:43

در ستایش یک سکانس ناب

نویسنده

امیدوارم قسمت تان شود که بنشینید پای روایت حضرت مستطاب «مایکل مان» در  شاهکار بی بدیلش که سالهاست خواب را از سر ما ربوده و باز هم نگردانده. «مخمصه» آنچنان سحری در خود پنهان داشته که با هر بار دیدنش، مغز ما شیفتگان «چالش های مرام مدار»(!) یک بار دیگر احیا می شود. اوج این چالش، سکانسی است که آقای پلیس (با بازی مقتدای بی رقیب بازیگران عالم، جناب پاچینوی بزرگوار) مقابل دیگر یگانه مرد سینماتوگراف، او که ما، حل شده در آوای کلام و میمیک مختصر صورت زیبایش هستیم (جناب دنیروی معظم) می نشیند و با ایشان که در جبهه مخالف، به عنوان سرسلسله دزدان و با منشی فضیل عیاض وار جا گرفته، از خودشان و کسب و کارشان می گوید.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:41

منظورت همون «هيته»؟!!

نویسنده

يادداشت قبلي ام به سكانسي از فيلمي اختصاص داشت كه خاطرات سينمايي ده دوازده سال اخيرم را با جذبه اش جادو كرده است. دوست گرانقدري در يكي از كامنت هاي اين يادداشت، عبارتي را نوشته كه برايم خيلي جالب بود: «داداش قضیه این "تخت 30 ثانیه" چیه؟». اين عبارت را سيدعلي طباطبايي، سالها قبل (دقيقا مهر 1379) در يكي از جذاب ترين مقالاتش كه افتخار داشتم آن موقع در نشريه دانشجويي «واژه» منتشرش كنم استفاده كرده بود و اشاره داشت به يكي از معاني ضمني كلمه Heat كه عنوان فيلم محبوبمان نيز به شمار مي رفت.

سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:33

پرواز

نویسنده

هنگامي كه برای یادداشت قبلی دنبال تصویر مناسب می گشتم، به گزینه ای رسیدم که سلام و صلواتم را بسوی رفتگان پرسنل خدوم سایت معظم «کوربیس» کشاند! تصویری که برای چند لحظه ای اتاقم را غرق در نور و سبزه و برگ کرد. اما چه می کردم که ارتباط مستقیمی با محتوای آن نوشته نداشت و باید به یکی دیگر از پوشه های انباشته از متن و عکس رایانه ام تبعید می شد... آن لحظه بسیار حیفم آمد که باید بایگانی شود اما امروز که در محل کارم، هدیه معرکه «احمد» را به همراه امضایش بر صفحه اول آن گرفتم، شک نکردم که زمان رونمایی آن عکس نیز فرا رسیده است.

در آپارتمانی که شش بار در روز، افتخار بالا و پایین رفتن از پله های آن را دارم، برخی از همسایگان نادیدی که تنها صدای جر و بحث ها، فریادهای مادران بر سر بچه های بازیگوش، مهمانی های پر سر و صدای احتمالا دارای حرکات موزون و... آنها پذیرای گوش های آرامش پسند من و همدمم در خانه کوچکمان است، این روزها یک پدیده ویژه کم کم شکل می گیرد و آن کاسته شدن از حجم صدای شبکه های آن ور آبی (زجه های شش و هشت ناخوانندگان بدن ساز و...!) در روزهای زوج هفته و متحدالشکل شدن آواهاست؛ بگونه ای که اگر صدای تلویزیون خانه را هم ببندی، می توانی با کیفیت مناسبی به دیالوگ های سریالی که ظاهرا همه اهالی ساختمان به نظاره اش نشسته اند،