سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 09:04

مجله فيلم، «تايم اوت» و ميز مذاكره با حاجيه خانم!

نویسنده  
امتیاز دهی به این مطلب
(0 رای )

يادم مي آيد در يكي از آن سالهاي نه چندان نزديك كه پشت لب هايم به انتظار رؤيت تارهاي تيز رفيق تازه اي به اسم سبيل لحظه شماري مي كردند، برادرم عاشق آنچناني «دنياي ورزش» بود؛ مجله اي كه بسيار پيش تر از رونق گرفتن زردها در دنياي مطبوعات فوتبالي ايران، براي خودش افسانه پرطرفداري بود. اين علاقه برادر كه كوهي از مجلات صفحه روغني آن هفته نامه ورزشي را در اتاقش در پي داشت، چندان خوشايند حاج آقا و حاجيه خانم منزل نبود، چرا كه در كنار شب به سحر رساندن هاي شاخ شمشادشان در ميان عكس هاي فرشاد پيوس و علي پروين و سيروس قايقران كه در حالت عادي بايد صرف مرور چندباره جزوات رزمندگان و آموزشگاه هدف مي شد،

دكور آن اتاق نازنين رو به آفتاب شان هم كه به بهانه كنكور،‌ حلال فرزند كرده بودند، به موزه اي مدرن با حجم هايي از مجلات هم قطع و اندازه كه بصورت ويژه اي روي هم انبار شده بودند، تبديل كرده بود!
نمي دانم كار درستي بود يا نه، اما يكي از عواملي كه اين علاقه بيش از حد به مطالعه مكتوبات ورزشي را تا حدودي براي اخوي ما به ميزان طبيعي تري بازگرداند، اتفاقي بود كه در يك صبح آفتابي افتاد... حاجيه خانم كه از تكرار هزار باره خواهش «مرتب كردن اين اتاق به هم ريخته» و تجديد نظر در پاسخ سؤال «اين چيزا چيه كه هر روز مي خري؟» خسته شده است، از فرصت دبيرستان اخوي استفاده مي كند و در يك اقدام شجاعانه، آرشيو مجلات دنياي ورزش او را تحويل آن آقاي محترمي مي دهد كه در خورجين الاغ خسته و گاري انباشته از خرت و پرتش، تنها چيزي كه براي مبادله يافت مي شود، نمك است و ديگر هيچ!!
هيچ نمي خواهم جاي اخوي و در آن لحظه اي قرار بگيرم كه با اتاق «مرتب شده»اش روبرو شد! اما به هر حال بايد از آن تجربه دور، درس بگيرم، بويژه كه با احتساب امروز، شايد بيش از ده بار باشد كه حاجيه خانم نسبت به تعيين تكليف آن كوه رو به آسمان رفته مجلات «فيلم» اتاق سابق اين تازه به خانه بخت رفته، هشدار داده است! نمي دانم اين آرشيو «گنده» را كه مثل فرزندم دوستش دارم، مجلاتش را تك به تك داخل سلفون نگاه داشته ام تا ديرتر زرد شوند و هر كدامشان، برايم دريايي از خاطره اند، چكار كنم. خانه خودم كه ديگر با همين چند كتاب و رايانه و ميز تحريري كه در اتاق مطالعه اش توانسته ام جا بدهم، تنها يك پر كاه كم دارد كه بتركد... نمي دانم رايزني با حاجيه خانم، ديگر چقدر مي تواند ادامه داشته باشد تا محل مناسبي براي انتقال اين گنجينه دست و پا كنم. اما به هرحال شايد شما كه اين خاطره را خوانده ايد ايده خاصي داشته باشيد تا اين «فيلم باز» مشهدي را از وداعي ناخواسته با بانك مكتوبات سابقش كه اكنون به حجمي غير منطقي در اتاقي رو به آفتاب در خانه پدري مبدل شده است،‌ نجات دهيد!

1699 بازدید اصلاح شده در تاریخ شنبه, 18 آذر 1391 09:50
مطالب بیشتر در این مجموعه: « جوابیه ای برای «دندانپزشك كاذب»

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن