سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 08:56

جوابیه ای برای «دندانپزشك كاذب»

نویسنده  
امتیاز دهی به این مطلب
(0 رای )

این یادداشت کوتاه، جوابیه مختصری است به توضیح سیامک شایان عزیز که در بخش نظرات یادداشت قبلی ام نوشته بود: «حضرت استاد ادعای باطل شما در قالب کامنتی در وبلاگ اینجانب به رویت رسید. باید خدمت شما عرض کنم که موضوع ربودن سوژه توسط حضرتعالی تابلو تر از انی است که بتوانید آن را انکار کنید. جالب اینکه همان وقتی که مطلب "بچه خوشگل مدرسه ما سوپر استار شد" را مینوشتم هوس کردم لینکی هم به وبلاگ حضرتعالی بدهم با این مضمون که قابل توجه حضرت عماد تا بلکه شمایی که کرم پرداختن به حاشیه را دارید وادار کنم مانند ماجرای رویت مسعود کیمیایی در صف دستشویی، عریضه ای مرقوم فرمایید

اما حتم داشتم بدون انجام این تحریکات و به مجرد رویت این مطلب در وبلاگ بنده شما به صورت خودجوش زحمت بسط سوژه را خواهید کشید. متاسفانه بوی مشمئز کننده دروغ و ریاکاری در تمام وبلاگ شما گسترده شده است پس لطفا به این ادعای مذبوحانه که من پست قبلی را از روی دست شما ننوشتم خاتمه دهید! (عجب نطقی شد. خوشمان امد!) » و در اصل پاسخی بود به توضیح مختصر من در بخش نظرات وبلاگ او پیرامون مطلبی که در پی مطالعه یادداشت کوتاهش نوشته بودم...!
شاید شما هم درطی مدتی که با این رسانه جذاب ارتباط محور، آشنایی و تعامل داشته اید، به مواردی برخورده اید که نویسنده وبلاگ به بن بست «چرا می نویسم؟» رسیده باشد. من نیز چند موردی را از میان این دست توقف های اکثرا کوتاه و موقتی دیده ام که خوشبختانه، این خود درگیری نویسندگان پس از مدتی، رفع شده است و خوانندگانشان باز هم توانسته اند به فضای داخل ذهن آنها دسترسی داشته باشند. این پرسش کلیدی که نگارنده هم از آن بی نصیب نبوده، اما کمی زودتر و درهمان نخستین گام، برخی از نقاط تاریک و روشن آن را برای خودش ترسیم کرده است (اولین یادداشتم را در این وبلاگ مرور کنید) در اولین واکنش مغزم به یادداشت سیامک در مورد خودم و ادعایش مبنی بر وجود یک سابقه طولانی در فعل ربودن سوژه هایم از یادداشت های او، به سراغم آمد، اما خوشبختانه این بار و در این مورد خاص، آنقدر با خودم رو راست هستم که بدم نیامد با شما هم انگیزه این دزدی های اخیر را مرور کنم، هر چند که شاید اطلاق عبارت «تسلسل زمانی در انتشار دو یادداشت متفاوت، با یک موضوع تقریبا مشابه که اولی، بهانه نوشته شدن دومی بوده» برای آن منصفانه تر به نظر برسد...
امروز و در این ساعت و لحظه، دیگر به این یقین رسیده ام که این وبلاگ جمع و جور که شاید به زحمت 15 یا حداکثر 20 نفر از رفقا و آشنایانم را به خودش جلب کند، دارای اصلی ترین سهم در احیای بخش خلاقیت های مغزم در طول 2 ماه اخیر بوده است که تا عمر دارم، دعای بقا و باروری اش را به جان بلاگفا و خالق اولیه وبلاگ و قبلترش، اینترنت و رایانه و تلفن، هر شب به پیشگاه باری تعالی می برم. من نیز همچون شاید شما، به پوشیدن لباس زندگی و کار در سیستم های روزمرگ اداری و سفت کردن پیچ  و مهره های این ماشین غول پیکر خارج از رده، رضایت داده ام و مثل تمام آنها که در طول روز و در قالب های مختلف اشتغال در این سیستم آدم خوار، کنارم می ایستند و نفس می کشند، احساس بی وزنی را مدام تجربه می کنم. گویی همه ما در خلا زندگی می کنیم و همان هوای محدود موجود هم انباشته از دستورالعمل ها و بخشنامه ها و شیوه نامه هایی است که از رنگ پیراهن تا نحوه حرف زدن با آدم های سازمان همسایه را برایمان بصورت مکتوب، آماده و ابلاغ نموده است. در چنین شرایطی، «نوشتن» تنها گریزگاه به شمار می رود، چرا که به من کمک می کند تا خیالات ذهنم را که حداقل برای خودم محترمند، مدام از طریق ماده (سابقا جوهر و قلم و امروز کیبورد و صفحه نمایشگر) در گوشه ای ثبت کنم تا شاید در آینده ای نامعلوم که می تواند همان آخر و عاقبتی باشد که در «ماتریکس» برایمان ترسیم شد یا حتی آن دیوار انتهای استودیویی که «ترومن» را در تمام زندگی اش به بازی گرفته بود، دوباره به آنها بازگردم؛ چرا که شاید در آن فردای پیش رو، دیگر همین فضای داخل ذهن هایمان هم که فکر می کنیم، تسلیم واقعیات روزمره نمی شوند، از نفس افتاده باشند و تبدیل شده باشیم به مک مورفی آخر «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» یا همان موقعیت آشنای «دیوانه از قفس پرید»...
سیامک راست می گوید که یادداشت های برخی روزهایم را از روی دست او نوشته ام، چرا که آن روزها، دیگر چیزی به ذهن خسته ام نمی رسیده است اما ایده های این رفیق همیشه خلاق، در آن ساعاتی که حوصله همین فریاد زدن در رایانه روبرویم را هم نداشته ام، این انگیزه را بوجود آورده اند که دوباره به آنها فکر کنم، بارورشان کنم، شاخ و برگشان را زیاد کنم، در آنها عمیق تر شوم و آنگونه از «نوشتن، همین و تمام» لذت ببرم؛ گویی همچون آن پسرک کنار دریاچه رؤیاهایم، در آغاز غروب، زده ام به آب و آنچنان شیرجه ای در آن رفته ام که دستم به سنگ ریزه های عمق روشن از مهتابش هم می رسد.

7824 بازدید اصلاح شده در تاریخ شنبه, 18 آذر 1391 09:51

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن