شنبه, 16 ارديبهشت 1391 09:16

بهترین پاریسی که تاکنون دیده ام

نویسنده  
امتیاز دهی به این مطلب
(0 رای )

نقد جیمز براردینلی بر «نیمه شب در پاریس»: این نقد و بررسی حاوی مطالبی است که شاید بخشی از داستان را لو بدهد. بله، البته که لو می دهد. به خاطر آنکه من حتی تصور این را هم نمی توانم داشته باشم که نقددی بر فیلم «نیمه شب در پاریس» بنویسم، بدون آنکه درباره تخیلات لذت بخش و بسیار زیبای نهفته در قلب کمدی جدید وودی آلن سخنی به میان آورم. 

تریلر های منتشر شده از فیلم نمی توانند ما را متوجه  تخیلات زیبای موجود در «نیمه شب در پاریس» بکنند اما حالا که این فیلم در جشنواره کن نمایش داده شده، و نقد های منتقدان نیز منتشر شده، نیمه پنهان این فیلم نیز برای تماشاگران آشکار شده است.

اگر کماکان مشغول خواندن این نقد هستید، بهتر است این شانس را به خود بدهید که تنها با مشاهده اسامس کارکتر های داخل فیلم، راز فیلم را حدس بزنید. مثلا نام "گرت". به نظر شما این نام کدام شهروند پاریسی می تواند باشد؟

"نیمه شب در پاریس" مانند خیالات و آرزوهایی است که در میانیه کاری، شما را درگیر خود می کند. فیلم با معرفی  زن و شوهری در پاریس (به همراه والدین زن) آغاز می شود. گیل (با بازی اون ویلسن) و اینز (با بازی راشل مک آدامز) به نظر می رسد  که عاشق همدیگر هستند، اما چیزی که گیل را واقعا عاشق خود کرده است،  شهر پاریس در فصل بهار است و نه چیز دیگر. "گیل" (کاراکتر مرد داستان) یک فیلمنامه نویس سطح پایین از هالیوود است که این آرزو را در اعماق قلب اش همیشه با خود دارد تا با نوشتن رمانی بزرگ، روزی بتواند به جایگاه خدا گونه نویسندگان بزرگی برسد که روحشان وجود  گیل را به تسخیر خود در آورده اند. نویسندگانی ماتنند ارنست همینگوی، فیتزگرالد و بقیه استوره هایی که در دهه 1920 پاریس زندگی می کردند.
"گیل" دوست دارد تا در شهر پاریس زندگی کند اما همسرش، اینز، ترجیح می دهد در یکی از محله های پولدار نشین اطراف شهری در آمریکا زندگی کند (درست مانند خانواده اش). گیل دوست دارد در در جلسات نقد "شعر" واقع در هر کافه ای که احتمالا روزی همینگوی در آنها نوشیدنی خورده است شرکت کند، در حالی که اینز ترجیح می دهد وقت خود را صرف خرید از فروشگاه های شیک و گران قیمت مختلف بکند. یک شب، در یکی از پرسه های شبانه،  گیل در خیابان های پاریس گم می شود و بر روی پله های یک کلیسا می نشیند و هنگاهی که ناقوص کلیسا، خبر از رسیدن نیمه شب می دهد، اتوموبیل پژوی کلاسیکی پز از آدم های شاد و خوشگذران جلوی پای او توقف می کند.
آنها "گیل" را دعوت می کنند تا به میهمانی شان بیاید. در جمع آنها، اسکات و زلدا فیتزگرالد (نویسندگان معروف) هم وجود دارند. وودی آلن، برای این سوال که  این جادو و رویا چگونه به وجود آمده است توضیحی ارائه نمی دهد. هیچ توضیحی هم نیاز نیست. هیچ کدام از ما به این نکته که آیا این اتفاقات واقعی هستند و یا اینکه تنها یک رویا هستند اهمیتی نمی دهیم. یعنی این موضوع اصلا مهم نیست.  گیل در بیداری همراه با این جمع می شود و پس از این همراهی، خود را در دوران طلایی موسیقی جاز و تمام بزرگان این عصر می یابد (دهه 1920). گیل اخیرا مشغول نگارش کتابی بوده است که داستان آن درباره زنی است که فروشگاهی راه می اندازد که خاطرات و دلتنگی های مردم را به فروش می گذارد. اکنون نوبت خود "جیل"  است تا در قسمتی از تاریخ قرار بگیرد که در تمام عمر، آرزوی بودن در آن زمان را داشته است.
تعدادی از بینندگان "نیمه شب در پاریس" هستند که بیش از بقیه فریفته زیبایی این فیلم می شوند. آنها کسانی هستند که با بزرگانی مانند فیتزگرالد، همینگوی، گرتود استین، پیکاسو ، آلیس تاکلاس و صد البته تام الیوت آشنایی دارند. وودی آلن بین نسل های مختلف ، مقدار بیشتری از عنصر شباهت را وارد کرده است. او فکر می کرده که عدم شباهت یک نسل، به نسلی دیگر، موجب نوعی سردرگمی در مخاطب می شود (مثلا نویسندگان چند عصر مختلف را در بک برحه تاریخی نشان داده است). البته کسانی هم که مثل من زیاد با این نویسندگان آشنایی ندارند هم از دیدن فیلم لذت خواهند برد. کاراکتر زلدا فیتزگرالد (هنرمند قدیمی) فردی شاد با رفتارهایی نا به هنجار است، اسکات فیتزگرالد هم که عاشق زلدا است و این عشق زندگی او را به طور کامل تحت تاثیر خود قرار داده است. همینگوی هم همیشه با حالتی رسمی و مردانه در حال حرف زدن است.
من فکر می کنم وودی آلن در حین نگارش فیلمنامه "نیمه شب در پاریس" اوقات خوشی را گذرانده است. بدون شک کاراکتر "جیل" همان شخصیت وودی آلن در عالم واقعیت است. (معمولا یک کاراکتر شبیه وودی آلن در همه فیلم های او وجود دارد) . او توانسته به هر چه را که آرزویش را دارد با استفاده از جادوی سینما جامه عمل بپوشاند. محبوب ترین صحنه فیلم برای من، آن لحظاتی است که جیل با بانوئل  همراه بود. جیل  ایده ای ناب برای ساخت فیلمی تماشایی به بانوئل می دهد : عده ای میهمان پشت میز غدا نشسته اند و پس از پایان غذا، به شکل مشکوکی متوجه می شوند که قادر نیستند از جای خود حرکت کنند و خانه را ترک کنند. بانوئل می پرسد چرا این اتفاق برایشان می افتد؟ جیل پاسخ می دهد من فقط می دانم که آنها نمی توانند. بانوئل می گوید این اتفاق برای او غیر قابل فهم و بدون منطق است. شاید طرح داستانی گفته شده توسط این دو کاراکتر برای بسیاری بی معنی باشد و حتی نام کاراکتر بانوئل برایشان تداعی کننده چیزی نباشد، اما با این حال وودی آلن سعی کرده این دیالوگ ها و داستان های فرعی به شکلی بیان شوند که بینندگان عادی را نیز شیفته خود کند.
آقای اوون ویلسون یکی از نقاط قوت فیلم "نیمه شب در پاریس" است. او شخصیتی از جیل ساخته که عشق، عشتیاق و صداقت اش نسبت به بزرگان دهه 1920 برای تمام بینندگان قابل باور است.  جیل در فیلم نمی تواند باور کند که مشغول ملاقات و آشنایی با تمامی این بزرگان است ، آن هم در شرایطی تمامی این بزرگان تا به این حد با او خوش رفتار و صمیمی هستند. هر چند که این هنرمندان هم در زمانی که در قید حیات بودند باور نمی کردند در آینده به بزرگان افسانه وار تاریخ ادبیات جهان تبدیل شوند. آنها هم مانند جیل در ابتدا جوانان جاه طلب و مشتاق نویسندگی بودند که هر شب در جلسات مختلف ادبی، در کافه های مختلف حاضر می شدند.
بازی خانم کتی بیت نیز یاقوت درخشان دیگری است بر گنجینه نهفته در این فیلم. تا آنجا که من می توانم تصور کنم، او بسیار شبیه به گرتود استین می باشد، یک آمریکایی جدی، سرشار از استعداد، مهربان و صبور.  او مانند کاراکتر استین (کسی که ارنست همینگوی او را در ضیافت تکان دهنده خلق کرد) می باشد. این بازیگر قدرتی را از خود ارائه می دهد، که توانسته بود کاراکتر استین را در کتاب مذکور به یک سنبل تبدیل کند.
شخصیت دیگر فیلم آدریانا (با بازی مارتین کاتیلارد) می باشد که معشوقه براک (یک نقاش فرانسوی) و همچنین مولیگیلیانی (یک نقاش ایتالیایی) است که عاشق "جیل" هم می شود (خدای من، این دیگه چه اعجوبه ای است!) جیل هم البته در مقایسه با عشاق دیگر این خانم، از شخصیتی دوست داشتنی تر برخوردار است. در همین حال زندگی در زمان حاضر (واقعی) نیز ادامه پیدا می کند. این موضوع که جیل هر شب غیب می شود و روز بعد دوباره سر و کله اش پیدا می شود حسابی عروس و پدر و مادر عروس را ناراحت و کنجکاو کرده است. خط داستانی دیگری نیز در فیلم وجود دارد که سفریست اینبار حتی دورتر به اعماق تاریخ و به ما این نکته را یادآوری می کند که معنای دلتنگی، و آنچه که ما برایش دلتنگ می شویم، می تواند بعد از مدتی تغییر کند.
«نیمه شب در پاریس» چهل و یکمین فیلم آقای وودی آلن میباشد. او فیلمنامه تمام فیلم هایش را خودش نوشته و آنها را خود، به نحوی زیبا و با ظرافتی خاص ساخته است. من آلن را یاقوت درخشان سینمای جهان می دانم. شاید بعضی علاقه ای به دیدن فیلم های او نداشته باشند، اما باید بگویم فیلم "نیمه شب در پاریس" حتی منتقدان سر سخت و سختگیر  جشنواره کن را هم به تحسین وا داشت. هیچ چیزی غیر دوست داشتنی و زائد در فیلم جدید وودی آلن وجود ندارد.  البته شاید بعضی تماشاگران هم نتوانند با فیلم ارتباط برقرار کنند. دیدن فیلم هایی که اعتقاد دارند برای مخاطب عام  ساخته شده اند (که این یعنی برای هیچ تماشاگر خاصی ساخته نشده اند!)  برای من برای من خسته کننده و کسل کننده شده است. «نیمه شب در پاریس» از آن فیلم هایی است که برای من و تماشاگرانی با سلیقه من ساخته شده است.

10294 بازدید اصلاح شده در تاریخ شنبه, 18 آذر 1391 09:52
مطالب بیشتر در این مجموعه: در ستایش مرام ومعرفت »

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن